x
داستان کوتاه، جالب و پندآموز

کاربران گروه

(249 کاربر)
mari-sa
7 ساعت و 45 دقيقه قبل
bahbah
8 ساعت و 27 دقيقه قبل
MAHNUSH
4 روز و 1 ساعت و 36 دقيقه قبل
amir_hesam
8 روز و 1 ساعت و 3 دقيقه قبل
jahan54000
12 روز و 21 ساعت و 16 دقيقه قبل

مدیران گروه

برچسب‌های کاربری

داستان کوتاه
752 پست · گروه عمومی · شناسه‌: 50 · کتاب و مقالات

داستان کوتاه

Elysiume
pc618e5b91149546f19bb215eb0006dfe3_kpx0upp040ezrurs6ndz.jpg Elysiume

روزی حضرت سلیمان (ع ) در کنار دریا نشسته بود، نگاهش به مورچه ای افتاد که دانه گندمی را باخود به طرف دریا حمل می کرد. سلیمان (ع) همچنان به او نگاه می کرد که دید او نزدیک آب رسید. در همان لحظه قورباغه ای سرش را از آب دریا بیرون آورد و دهانش را گشود. مورچه به داخل دهان او وارد شد و قورباغه به درون آب رفت. سلیمان مدتی در این مورد به فکر فرو رفت و شگفت زده فکر می کرد. ناگاه دید آن قورباغه سرش را از آب بیرون آورد و دهانش را گشود. آن مورچه آز دهان او بیرون آمد، ولی دانه ی گندم را همراه خود نداشت. سلیمان(ع) آن مورچه را طلبید و سرگذشت او را پرسید. مورچه گفت : ” ای پیامبر خدا در قعر این دریا سنگی تو خالی وجود دارد و کرمی در درون آن زندگی می کند. خداوند آن را در آنجا آفرید او نمی تواند از آنجا خارج شود و من روزی او را حمل می کنم. خداوند این قورباغه را مامور کرده مرا درون آب دریا به سوی آن کرم حمل کرده و ببرد. این قورباغه مرا به کنار سوراخی که در آن سنگ است می برد و دهانش را به درگاه آن سوراخ می گذارد من از دهان او بیرون آمده و خود را به آن کرم می رسانم و دانه گندم را نزد او می گذارم و س

ـــــѕнιмαـــــ
ـــــѕнιмαـــــ

{-7-}

✿✿ گـلـپــری✿✿
✿✿ گـلـپــری✿✿

میگن تو زمونای قدیم تو یه شهری دل مردم سنگی بوده و عشق معنایی نداشته و در ضمن سنگی قیمتی وجود داشته که اسمش شرف بوده است . هر کی هر چقدر بیشتر از این سنگهای شرف داشته جز افراد با شرف تر شهر به حساب میامده . شبی یکی از آدمهای شهر که یک گرم هم سنگ شرف نداشته ، همه سنگ شرف کل شهر را به سرقت میبرد . از آن به بعد تمامی مردم شهر بی شرف میشوند !

علی
علی

آورده اند روزی شیخ و مریدان در کوهستان سفر می کردندی و به ریل قطاری رسیدندی که ریزش کوه آن را بند آورده بودی. و ناگهان صدای قطاری از دور شنیده شد. شیخ فریاد برآورد که جامه ها بدرید و آتش بزنید که این داستان را قبلن بدجوری شنیده ام. و مریدان و شیخ در حالی که جامه ها را آتش زده و فریاد می زدند ، به سمت قطار حرکت کردندی. مریدی گفت: " یا شیخ! نباید انگشت مان را در سوراخی فرو ببریم؟" شیخ گفت: " نه! حیف نان! آن یک داستان دیگر است." راننده ی قطار که از دور گروهی را لخت دید که فریاد می زنند، فکر کرد که به دزدان زمینی سومالی برخورد کرده و تخت گاز داد و قطار به سرعت به کوه خوردی و همه ی سرنشینان جان به جان آفرین مردند. شیخ و مریدان ایستادند و شیخ رو به مریدان گفت:" قاعدتن نباید این طور می شد!" سپس رو به پخمه کردی و گفت:" تو چرا لباست را در نیاوردی و آتش نزدی؟ " پخمه گفت: " آخر الان سر ظهر است! گفتم شاید همین طوری هم ما را ببینند و نیازی نباشد! " =))))

این ارسال را بازنشر کرده است.
₪ Ar̵̨̄Ʒzou ₪
₪ Ar̵̨̄Ʒzou ₪

مرگ در بعد از ظهر / پري سيلامين تلينگ

یاس
یاس

هیچ وقت به امید معشوقتون نباشید !! (دیدگاه){-15-}

این ارسال را بازنشر کرده است.
یاس
021-225x300.jpg یاس

. . مثل {-29-}(دیدگاه)

این ارسال را بازنشر کرده است.
باران بهاری
مسافر.jpg باران بهاری

این ارسال را بازنشر کرده است.
باران بهاری
چخوف.jpg باران بهاری

@sjorjor1 - اثری از

این ارسال را بازنشر کرده است.
mehdi
mehdi

زن وشوهری بیش از 60 سال بایکدیگر زندگی مشترک داشتند. آنها همه چیز را به طور مساوی بین خود تقسیم کرده بودند. در مورد همه چیز باهم صحبت می کردند وهیچ چیز را از یکدیگر پنهان نمی کردند مگر یک چیز : یک جعبه کفش در بالای کمد پیرزن بود که از شوهرش خواسته بود هرگز آن را باز نکندووو(دیدگاه....{-35-})

این ارسال را بازنشر کرده است.
paul
paul

دور باطل/ داستان در دیدگاه

✿✿ گـلـپــری✿✿
✿✿ گـلـپــری✿✿

{-64-}

..:: سنــاتــور ::..
..:: سنــاتــور ::..

داستان کوتاه « من یک سنت پیدا کردم! » در دیدگاه

✿✿ گـلـپــری✿✿
✿✿ گـلـپــری✿✿

قدر هر کسی رو بدونید تا یه روزی پشیمون نشید

این ارسال را بازنشر کرده‌اند.
سامان
سامان

ماجرای بسیار زیبا "شن و سنگ" حکایت اینگونه آغاز میشود که :