x

پاکسیما

پاکسیما
زن - مجرد
امتیاز: 51.25

دنبال‌شدگان

(115 کاربر)

دنبال‌کنندگان

(99 کاربر)

بازدیدکنندگان

پاکسیما
پاکسیما

شب است و .....دل است و..... من...

این ارسال را بازنشر کرده است.
پاکسیما
پاکسیما

من بلندای شب یلدا را تا خود صبح شکیبا بودم شب شوریده ی بی فردا را با خیال تو به فردا کردم چه شبی بود !؟ عجب زجری بود ....

پاکسیما
پاکسیما

دست تو تو فکر دست من نبود تو بازی آدمکا جایی برای من نبود تو از پاییز جای من کنار تو خالی نبود

پاکسیما
پاکسیما

همه لحظه هاى پاياني پاييزت،پر از خش خش آرزوهاي قشنگ{-35-}{-41-}{-35-}

این ارسال را بازنشر کرده است.
پاکسیما
پاکسیما

از چـــی مــی تــرســی؟ چـرا مـی ترســی كـه بگی دوستم داری؟ بگـو واز هیچی نترس... فــردا مـــی توانـــی انكـــار كنــی!!!

پاکسیما
پاکسیما

آدمها به همان خونسردی که آمده اند ، چمدانشان را می بندند و ناپدید می شوند. یکی در مِه، یکی در غبار، یکی در باران، یکی در باد، و بی رحم ترینشان در برف. آنچه بر جای می ماند، ردپایی است، و خاطره ای که هر از گاهی، پس می زند مثل نسیم پرده های اتاقت را

پاکسیما
پاکسیما

تو نمیدانستی آنگاه که روح مرا آتش زدی من ساعتها در کنج اتاقی تابستانی به شرابی کهربائی خیره شدم و ساعتها ندانستم که آن چیست و من کیستم

پاکسیما
پاکسیما

تنها نشسته‌ای چای می‌نوشی و سيگار می‌کشی. هيچ‌کس تو را به ياد نمی‌آورد. اين همه آدم، روی کهکشان به اين بزرگی و تو حتی آرزوی يکی نبودی!

پاکسیما
پاکسیما

خـــــدایا دلــــــــــگیر نشو از من ولـــــــــــی...، تــه نــامــــــــردی دنـــــیات

این ارسال را بازنشر کرده است.
پاکسیما
پاکسیما

هلهلـه ی کـــلاغها ٬ جـشن گرفـته اند در بـاغ آمـدن پاییـز را.

پاکسیما
پاکسیما

چایت را بنوش و نگران نباش از گندم زاره من و تو مشتی کاه می ماند برای باد

پاکسیما
پاکسیما

صــدای خش خش برگ ٬ آوای کــــلاغ٬ سمفونی خـــــزان.