محمد
دوستان واقعی مثل صبح هستند;نمیشودتمام روز آنهاراداشت.
اما مطمئنا فردا,
هفته بعد,
وتاابدهستند.
محمد
نازنین غصه نخور،قصه نویس تو خداست/نارفیق اند همه،تنها رفیق تو خداست
محمد
درقلب خود بنویسید امروزبهترین روزسال است.(امرسون) پیشاپیش نوروزمبارک.
محمد
عاقد دوباره گفت:« وکیلم؟...»، پدر نبود / ای کاش در جهان ره و رسم سفر نبود / گفتند: رفته گل ... نه!... گلی گم... دلش گرفت / یعنی که از اجازه ی بابا خبر نبود / هجده بهار منتظرش بود و برنگشت / آن فصل های سرد که بی دردسر نبود / ای کاش نامه یا خبری، عطر چفیه ای / رویای دخترانه ی او بیشتر نبود / عکس پدر، مقابل آینه، شمعدان / آن روز دور سُفره، جز چشمِ تر نبود / عاقد دوباره گفت:« وکیلم؟...» دلش شکست / یعنی به قاب عکس امیدی دیگر نبود / او گفت: با اجازه ی بابا... بله... بله... / مردی که غیر آیینه ای شعله ور نبود
محمد
دستهايت تكيه گاهم بود و نيست/ عشق تو پشت و پناهم بود و نيست/ حيف! آن وقتي كه عاشق شد دلم/ چيز سبزي در نگاهم بود و نيست/ عشق اين سرمايه بازاردل/ آب اين روي سياهم بود و نيست/ ... ياد آن ايام مشتاقي بخير/ عاشقي تنها گناهم بود و نيست
محمد
مردی نزد روانپزشک رفت و از غمی که در سینه داشت سخن گفت. روان پزشک پاسخ داد : در شهر دلقکی ست که مردم را میخنداند و شاد میکند نزد او برو تا غم خود را فراموش کنی ، مرد لبخند تلخی زد و گفت : من همان دلقکم
محمد
یه زمونه ای شده که اگه برا عشقت کوهم بکنی به پای فرهاد بودنت نمیذارن! میذارن به پای کنه بودنت
محمد
تو کجایی سهراب؟ آب را گل کردند چشم ها را بستند و چه با دل کردند... وای سهراب کجایی آخر؟... زخم ها بر دل عاشق کردند خون به چشمان شقایق کردند ! تو کجایی سهراب؟ که همین نزدیکی عشق را دار زدند, همه جا سایه ی دیوار زدن ! وای سهراب دلم را کشتند
محمد
خاطره بهترین و تنها یادگاریست که می ماند پس خاطره ها رو زنده نگه داریم چون فراموشیش کار هیچ کس نیست...
محمد
نمي دانم پس از مرگم چه خواهد شد نمي خواهم بدانم كوزه گر از خاك اندامم چه خواهد ساخت ولي بسيار مشتاقم كه از خاك گلويم سوتكي سازد گلويم سوتكي باشد به دست كودكي گستاخ و بازيگوش و او هر روز و پي در پي دم گرم خودش را در گلويم سخت بفشارد و خواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد بدين سان بشكند دائم سكوت مرگبارم
محمد
مردن برا عشق سخت نیست پیدا کردن عشقی که برات بمیره سخته
محمد
عاشقانه ترین نگاهم را روی قایقی از باد نشاندم و پارو زنان سوی تو فرستادم وقتی به ساحل نگاه تو رسید تو چشمانت را بستی و قایقم غرق شد
محمد
عشق گلي است كه اگر آن را به قصد تجزيه و تحليل پرپر كنيد، هرگز قادر نخواهيد بود كه آن را دوباره جمع كنيد
محمد
بدترين درد اين نيست که عشقت بميره / بدترين درد اين نيست که به اوني که دوسش داري نرسي / بدترين درد اين نيست که عشقت بهت نارو بزن / بدترين درد اين نيست که عاشق يکي باشي و اون ندونه / بدترين درد اينه که يکي بميره، اون وقت بفهمي دوست داشته