ఇKHØRŠHIÐఇ
حالا تو هی بیا بگو مردها پررو میشوند... (دیدگاه...)
ఇKHØRŠHIÐఇ
روباهی موبایلی دید به دست گرفت و زود پرید زاغه از بالای درخت گفت پایین آنتن نمیده بده برات شماره بگیرم. روباه تا موبایل رو داد زاغ گفت: این بجای قالب پنیر سوم ابتدایی!
ఇKHØRŠHIÐఇ
نمی دانستم .. دست دراز کرده ای .. دستم را بگیری ! دل دادم !!
ఇKHØRŠHIÐఇ
گاهی اوقات چشم هایم را می بندم دستانم را دور خودم حلقه می کنم به هوای آغوش تو ... گاهی اوقات قدم زنان در خلوت نم زده ی خیابان با تو حرف می زنم به هوای شنیدن صدای تو !.. گاهی اوقات موهایم را در باد پَر می دهم تا با آن بازی کند به هوای کنجکاوی دستان تو !.. گاهی اوقات در شادی هایم به سادگی یک لبخند یادت می کنم به هوای لحظه های بودن تو !... گاهی اوقات در قنوت هایم دعایت می کنم به هوای .... وقت هایی هم هست که بدون هوا ، بهتر می شود زندگی کرد ! پس ... این هوا را از من بگیرید ...
ఇKHØRŠHIÐఇ
اگــَـر نباشـے آنقــَدر نفســ نمـے ڪشمــ ڪـہ بگـویمــ × آتش × در نبــود هــَـوا نیستـــ مـے شود
ఇKHØRŠHIÐఇ
گفتم غم تو دارم، چیزی نگفت و بگذشت... حافظ خوشا به حالت... یارم گذشت و یارت گفتا غمت سرآید...
ఇKHØRŠHIÐఇ
کاش به جای خیلی چیزها حیا اجباری بود شرف اجباری بود راستی و درستی اجباری بود کاش داشتن معرفت و وجدان اجباری بود ........!
ఇKHØRŠHIÐఇ
بهترین اشخاص ،کسانی هستند که اگر از آنها تعریف کردید ، خجل شوند واگر بد گفتید ، سکوت کنند . .
ఇKHØRŠHIÐఇ
من فقط سکوت می کنم عاقبت چشمان تو روایتگر حادثه خواهد بود. (رویا هدایت)
ఇKHØRŠHIÐఇ
از من به تو دوستت دارم از تو به من ... حرف هایمان صندوق های نامه را هم هوایی کرد ...
ఇKHØRŠHIÐఇ
نذر کــَـــردم سفره ای پهــن کـُنم از حــَـــ ـــ ـرف های نگفتــه ی دلم .. ....اگـــــ ـــ ــر برگـــَـــردی
ఇKHØRŠHIÐఇ
غزل چشمهایت قافیه دار نیست اما وقتی میخوانمشان ردیف ترین زن دنیا می شوم دنیای شاعرانه ای است تو را داشتن
زن باید سنگین و رنگین باشد باید بیایند منت بکشند و...
2 روز و 13 ساعت و 14 دقيقه قبلمن میگویم زن اگــــــر زن باشد باید بشود روی عــــاشقیش حساب کرد که باید عاشقی کردن بلد باشد که جـــــــــا نزند جا نماند جا نگذارد. هی فکر نکند به این چیزهایی که عمری در گوشش خواندهاند که زن ناز و مرد نیاز. که بداند، مرد هم آدم است دیگر گـاهی باید لوسش کرد گاهی باید نـازش را کشید و گــاهی باید به پایش صبر کرد... حتی من میگویم زن اگر زن باشد از دوستت دارم گفتن نمیترسد. تو میگویی خوش به حال زنی که عــاشق مردی نباشد، بگذار دنبالت بدوند. و من نمیفهمم اینکه داری ازش حرف میزنی زندگــی است یا مسابقه اسب دوانی. و من نمیفهمم چرا هیچ کس برنمی دارد بنویسد از مردهــا... از چشمها و شــانهها و دستهایشــان از آغوششان از عطر تنشـان، از صدایشــان... پررو میشوند؟ خب بشوند. مگر خود ما با هر دوستت دارمی تا آسمـان نرفتهایم؟ مگر ما به اتکــاء همین دستها همین نگاهها همین آغوشهـا، در بزنگاههای زندگی سرِپا نماندهایم؟... من راز این دوست داشتنهای پنهـانی را نمیفهمم. من نمیفهمم زن بودن با سنگین رنگین بودن با سکوت با انفعال چه ارتباطی دارد؟!؟ من بلد نیستم در سـایه، دوست داشته باشم من میخواهم خواستنم گوش فلک را کر کند. من میخواهم مَردَم حتی اگر مردِ من هم نبود دلش غنج بزند ازاینکه بداندجایی زنـــی دوستش دارد.....