سید کمال
مرا که چشم تو بخت است و بخت، در خواب است // مرا که زلف تو، شام است و صبح، در شام است
سید کمال
ناله شبگیر سلمان، عاقبت شد کارگر // بخت، بیدارست و دولت یار و همت یاورست
سید کمال
آب، بگذشت از سر سلمان و او // همچنان وصل تو میجوید در آب
سید کمال
تو شمع مجلس انسی، متاب روی از من // تو عین آب فراتی مده فریب سراب
سید کمال
تشنه لب گردد سراپای جهان، گردیدم // نیست سرچشمه، به غیر از تو و باقی است، سراب
سید کمال
یارب به آب این مژه اشکبار ما // کان سرو ناز را، بنشان در کنار ما
سید کمال
دل در آن چاه ز نخ مرد و به مویی کارش // بر نمیآوری، ای یوسف از آن چاه چرا؟
سید کمال
تا کفر و دین شود، همه یک روی و یک جهت // بردار یک ره، از طرف رخ حجاب را
سید کمال
چقدر پدال دوچرخه دونفره دوستیمون سفت شده ! حالا یا من خسته شدم یا شیب زیاد شده یا شایدم تو دیگه رکاب نمیزنی !
سید کمال
من عاشق آن گلم که که در بیابان عشق پژمرده شد ولی منت باران نکشید
سید کمال
تـلـــخ اســــت ! بـــاور نبــودن آنهــا کــه ... مــی توانســتــنــد باشــنـد و رفتند ! و تـلــخ تـــر اســـت امــروز... بـــاور آنهــا کـــه ادعــای مــانـــدن دارنــد ...
سید کمال
مادربزرگ گم كرده ام در هیاهوی شهر آن نظر بند سبز را که در کودکی بسته بودی به بازوی من در حمله ناگهانی تاتار عشق خمره دلم بر ایوان سنگ و سنگ شکست دستم به دست دوست ماند پایم به پای راه رفت من چشم خورده ام من چشم خورده ام من تکه تکه از دست رفته ام در روز روز زندگانیم...
سید کمال
دود مي كنم تنهاييم را ميان خيال هاي به باور نرسيده! هنوز فراموشي در دنياي من رسم نيست ولي مي گذرد ؛ مي گذرد تنهاي ام كنار تمام روياهايي كه كـال مانـد!
سید کمال
این روزهـــــا دچار ســـــر گیجه ام! تـــــلخ تر از تلخـــــــــ ! زود می رنجمـــــــ ! انگار گمشده ام حتی گاهی می تــــــــر سم!!! چـــه اعترافـــ بدی ! شایـــــد لـــحظه کوچ به منــ نزدیکـــ شده! دلم هوای سردی غربتــــ دارد...