ایراندخت
مادر
بانوی بی نظیری
که
میتواند
... از فرسنگ ها فاصله
غم ِ نهان
در چشمانت را بخواند...
ایراندخت
به ما که نیومدی حداقل به خودت بیا ... !
ایراندخت
به ما که نیومدی
حداقل به خودت بیا ... !
ایراندخت
ابراز احساسات بیش از حد، احساس بعضی ها را بی حس می کند...!
ایراندخت
خوش به حال بچه های مدرسه ! لااقل تکلیفشان معلوم است ... من که بی حضور چشمانت ! سال هاست بلا تکلیفم ...
ایراندخت
ﺑﺎ ﺁﻣﺪﻥ ﺍﺕ ﻓﺮﯾﺐ ﺍﻡ ﺩﺍﺩﯼ ﯾﺎ ﺑﺎ ﺭﻓﺘﻦ ﺍﺕ؟ ﮐﺎﺵ ﻫﺮﮔﺰ ﺗﻮ ﺭﺍ ﻧﻤﯽ ﺩﯾﺪﻡ ﺗﺎ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺳﺮﺍﻍ ﺍﺕ ﺭﺍ ﺍﺯ ﻓﺮﺷﺘﮕﺎﻥ ﻣﯽ ﮔﺮﻓﺘﻢ ﺗﺎ ﺗﻠﺦ ﺗﺮﯾﻦ ﺷﻌﺮﻡ ﺭﺍ ﻫﺮﮔﺰ ﺩﺭ ﮔﻮﺵ ﺧﺪﺍ ﻧﻤﯽ ﺧﻮﺍﻧﺪﻡ ﮐﺎﺵ ﻫﺮﮔﺰ ﺗﻮ ﺭﺍ ﻧﻤﯽ ﺩﯾﺪﻡ ﺁﻥ ﻭﻗﺖ ﻧﻪ ﺑﻐﻀﯽ ﺩﺭ ﮔﻠﻮﯾﻢ ﺑﻮﺩ ﻧﻪ ﺩﻝ ﺷﺪﮔﯽ ﻭ ﻧﻪ ﻣﺸﺘﯽ ﺷﻌﺮ
ایراندخت
همیشه به من میگن مثل بچه ی آدم رفتار کن! من نمیدونم مثل هابیل باشم یا قابیل؟؟؟؟؟
ایراندخت
بگذار در فاصله ی پوست تو و غربت من یکبار کلاغ به خانه اش برسد پیش از آن که قصه به سر شود
ایراندخت
بَضی آدَمــآ هَمیشه نَمَک دونَن ! مُرآقِب ِ زَخم هآتون بآشین ..
ایراندخت
نقــاش بـاشـی ! چـقــدرمی گیـری .. بیایی و صفحه های سیاه دلم را رنـگ کنی؟ بـعـــد بـرای دیــوار اتاق دلـــم یــــک روز آفتابی بکشی که نــــور آفتـــاب تا میـانـۀ اتاق آمــــده باشد ... راستـــــی مـــن روی صـــورتــم یـــک خنــــــده می خـــواهـــم نــرخ , خـنـــــده که گـــــران نیســــت؟؟
ایراندخت
زير باران گريه مي کردم آرام و بيصدا تو چتر را بالاي سرم گرفتي اما همچنان گونه هاي من خيس از گريه ماند ...! و تو هرگز نفهميدي که چتر بايد بالاي دلم باشد نه روي سرم ...