حسنیه
یك صندلی خالی كنار رویاهایم از آن توست،بنشینی یا بروی،همیشه دوست خوب منی...
حسنیه
زیبایی ها را چشم میبیند و مهربانیها را دل...چشم فراموش میکند ، اما دل هرگز...!پس بدان تا لحظه ای که دل زنده است فراموش نخواهی شد!
حسنیه
وسعت دوست داشتن همیشه گفتنی نیست پس به وسعت تمام ناگفته ها دوستت دار
حسنیه
دخترک رفت ولی زیر لباین را میگفت : ” او یقینا پی معشوق خودش می اید “ پسرک ماند ولی روی لبش زمزمه بود : ” مطمئنا که پشیمان شده برمیگردد “ عشق قربانی مظلوم ” غرور ” است هنوز . . . .
حسنیه
وقتی نگام به نگات افتاد....... بدنم لرزید و پاهام سست شد.......فقط تونستم بگم.......وای عجب نازگلی
حسنیه
حرف هایی هست برای نگفتن و ارزش عمیق هر کسی به اندازه حرف هایی است که برای نگفتن دارد
حسنیه
در کوچه ها صدایی ناآشنا میاید،همپای بی کسان همرنگ آسمان،این صدا درون مرا مینوازد،آرام آرام به من میگوید،نه هراس و دوست بدار،از زبان نیست از دل است،آیا این صدای عشق است؟
حسنیه
سلامتی اونايی كه درد دل همه روگوش ميدن، اما معلوم نيست خودشون كجادرددل ميكنن! سلامتی اون دلی كه هزاربارشكست,ولی هنوزهم شكستن بلدنيست ! سلامتی اونايی كه تو اوج سختی ومشكلات بجای اينكه تركمون كنن, دركمون ميكنن!سلامتی رفيقی كه تورفاقت كم نذاشت ولی كم برداشت تا رفیقش کم نیاره.
حسنیه
در خود می نگرم تا ببینم که خطا کجاست بعد از کمی تامل و قدری سکوت پی میبرم : آنجا که خالی از خــــــــــــــــداست ، خطاست ...
حسنیه
از انسان ها غمی به دل نگیر، زیرا خود نیز غمگین اند، با آنکه تنهایند ولی از خود می گریزند، زیرا به خود عشق خود و به حقیقت خود شک دارند، پس دوستشان بدار اگر چه دوستت نداشته باشند...
حسنیه
از انسان ها غمی به دل نگیر، زیرا خود نیز غمگین اند، با آنکه تنهایند ولی از خود می گریزند، زیرا به خود عشق خود و به حقیقت خود شک دارند، پس دوستشان بدار اگر چه دوستت نداشته باشند...
حسنیه
ای کاش می شد مثل یه برگ زرد توی پاییز زندگی رو رها کرد و خود را به دست باد سپرد... ای کاش میشد.
حسنیه
معلم ميدانست،فاصله هاچه به روزمان می آورندكه به خط فاصله ميگفت:خط تيره
حسنیه
قصه ازحنجره ايست كه گره خورده به بغض،يك طرف خاطره هايك طرف پنجره ها،درهمه حنجره هاحرف آخرزيباست!آخرين حرف توچيست كه به آن تكيه كنم؟حرف من ديدن پروازتودرفرداهاست....
حسنیه
وقتی او آمد درهای قلبم را به رویش گشودم/و همچون کودکی بی ریا و به دور از تزویر با آغوشی باز پذیرایش شدم/غریبه ای را که فرسنگ ها از من دور بود/او قدم به دنیایم گذاشت اما با سنگدلی شاخه های درخت زندگی ام را شکست/بی آنکه حتی از نگاه مهربان باغبان شرم کند/پروردگار مهربانم از آسمان نیلگونش نظاره گر بی وفایی هایش بود/و صدای شکسته شدن شاخه هایم را می شنید/اما من و باغبان با محبتم حتی آفتاب و آب چشمه را به روی نامهربانی هایش نبستیم/به امید آنکه هم رنگمان شود/اما او از جنس ما نبود/او همچون گردباد وزید/شاخه هایم را شکست و شکوفه هایم را پراکند/به امید آنکه از ما فراتر رود اما/مثل همه طوفانها مثل همه گردبادهای تلخ آمد/تلخی کرد و رفت/زمستان بود و من صدای قدمهایش را به روی برگهای خشک/که دورتر دورتر می شد شنیدم/او رفت حالا من و همه نهال ها و بوته ها به امید بهاری دیگر/مثل بهاران سال گذشته بار دیگر به امید شکفتن دوبارهبه انتظار نشسته ایم/اما نه با او...