سیدِغریب
من نمي دانم كه چرا مي گويند: اسب حيوان نجيبي است، كبوتر زيباست و چرا در قفس هيچكسي كركس نيست ...گل شبدر چه كم از لاله قرمز دارد.... چشم ها را بايد شست، جور ديگر بايد ديد ...
مهیار
« نشاني » «خانهی دوست كجاست؟» در فلق بود كه پرسيد سوار. آسمان مكثي كرد. رهگذر شاخهی نوري كه به لب داشت به تاريكي شنها بخشيد و به انگشت نشان داد سپيداري و گفت: « نرسيده به درخت، كوچهباغي است كه از خواب خدا سبزتر است و در آن عشق به اندازهی پرهاي صداقت آبي است. ميروي تا ته آن كوچه كه از پشت بلوغ ، سر به در ميآرد، پس به سمت گل تنهايي ميپيچي، دو قدم مانده به گل، پاي فوارهی جاويد اساطير زمين مي ماني و ترا ترسي شفاف فرا ميگيرد. در صميميت سيال فضا، خش خشي ميشنوي: كودكي ميبيني رفته از كاج بلندي بالا، جوجه بردارد از لانهی نور و از او ميپرسي خانهی دوست كجاست.»
amirfall
من در اين تاريكي فكر يك بره روشن هستم كه بيايد علف خستگي ام را بچرد.
مهیار
واحه ای در لحظه به سراغ من اگر میآیید، پشت هیچستانم. پشت هیچستان جایی است. پشت هیچستان رگهای هوا، پر قاصدهایی است که خبر میآرند، از گل واشده دورترین بوته خاک. روی شنها هم، نقشهای سم اسبان سواران ظریفی است که صبح به سر تپه معراج شقایق رفتند. پشت هیچستان، چتر خواهش باز است: تا نسیم عطشی در بن برگی بدود، زنگ باران به صدا میآید. آدم اینجا تنهاست و در این تنهایی، سایه نارونی تا ابدیت جاری است. به سراغ من اگر میآیید، نرم و آهسته بیایید، مبادا که ترک بردارد چینی نازک تنهایی من. سهراب سپهری
mosta
یاد سهراب بخیر,ان که تا لحظه خاموشی گفت:تو مرا یاد کنی یا نکنی,من به یادت هستم.ارزویم همه سر سبزی توست.
جوجه فِنچِ متفکر✿◕ ‿◕✿
یاد من باشد تنها هستم .... ماه بالای سر تنهایی است ... سهراب
امین بخشوده
رفته بودم سر حوض ، تا ببینم شاید عکس تنهایی خــود را در آب آب در حــوض نـبــود ماهیان می گفتند : هیچ تقصیر درختان نیست ظهر دم کرده تابستان بود پسر روشن آب لب پاشویه نشست وعقاب خورشید ، آمد او را به هـــوا بـرد کـه بـرد به درک راه نبردیم به اکسیژن آب روزنی بود به اقرار بــهــشــت تو اگر در تپش باد خـــدا را دیـدی همت کن و بگو : ماهی ها حوضشان بــی آب اسـت باد می رفت به سروقت چــنـــار من به سر وقت خدا می رفتم . ( سهراب سپهری )
حــامــد
چيز ها ديدم در روي زمين : کودکي ديدم، ماه را بو مي کرد. قفسي بي در ديدم که در آن، روشني پر پر ميزد نردباني که از آن، عشق ميرفت به بام ملکوت .... .و خدايي که در اين نزديکي است : لاي اين شب بوها، پاي آن کاج بلند. روي آگاهي آب، روي قانون گياه .. سهراب سپهري
جوجه فِنچِ متفکر✿◕ ‿◕✿
دوستي ها کمرنگ ... بي کسي ها پيدا... راست گفتي سهراب آدم اينجا تنهاست ...