((علیرضا دنبالریان پور))
چرا قلبها نمیتونند بجای دهنها حرف بزنند و بجای گوش ها بشنوند
((علیرضا دنبالریان پور))
از پنجره جاده را می پیمایم ، به امید آنکه تو بیایی ، با خود در اندیشه ی سلامی هستم که میخواهم تقدیمت کنم ، اما نجوایی از درونم میگوید : به چه می اندیشی ؟ به تمنای کدامین وصال این چنین بی قراری ! مسافر تو اینجاست ، میان سینه ات ، او هرگز این کلبه ی محقر را ترک نکرده .
((علیرضا دنبالریان پور))
گاهی ندانسته از یک نفر بتی درست میکنی ، آنقدر بزرگ که از دست ابراهیم نیز کاری بر نمی آید .
((علیرضا دنبالریان پور))
ای ثانیه ها مرا تب آلود کنید / سرتاسر خانه را پر از عود کنید / چشمان حسود کور ، عاشق شده ام / اسفند برای دل من دود کنید .